تبليغاتX
توت فرنگی

توت فرنگی

حرف هایی دارم که باید گفت.می گویند هر کس به اندازه ای که احساسش می کنند هست.

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

سلام

حال همه‌ ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم

که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ باز نیامدن است

اما تو لااقل

حتی هر وهله

گاهی

هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست

راستی خبرت بدهم خواب دیده‌ام خانه ای خریده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند

بی‌پرده بگویمت: چیزی نمانده است

من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید

از فرازِ کوچه ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

نه ری‌را جان! نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت می‌نویسم

حال همه‌ ما خوب است اما تو باور نکن

(سید علی صالحی( علو
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 11:23  توسط من  | 

یک مستراح عمومی به وسعت یک کشور

بسیار دور از هم قد کشیده ایم . هر یک بر فراز صخره ای بلند و دره ای عمیق میان مان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد . جدایمان کردند . از روز اول مهر . با پوشش های متفاوت . مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کله ای تراشیده به ساختمانی دیگر فرستادند . من رابه مدرسه ی دخترانه و تو را پسرانه . دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند . با ردیف های دور از هم . نیمکت های خانم ها و آقایان . با درها و راهرو ها و ورودی ها و خروجی های خواهران و برادران .
جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم . در اتوبوس با میله ها و در حرم و امامزاده با نرده ها و در دریا و ساحل با پارچه های برزنتی.
آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز درک ناشدنی ای برای من و من شدم عقده ی جنسی سرکوب شده ای برای تو .تا هر جا که دیگر نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و خیابان ، از زور بیماری و عقده های جنسی خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به حالی ات کند و نگاه حریص ات مانتو ام را بدرد .
جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه هایمان معذب مان کرد خیال کردیم عاشق شده ایم و چون عاشق هستیم باید ازدواج کنیم و بعد هم با هزاران عقده ی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم .
بسیار دور از هم قد کشیدیم . انقدر که دیگر نگاه مان نیز یکدیگر را خوب و درست ندید و نگاه های انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا . در محل کار ، در محافل فرهنگی و علمی و حتی جلسات سیاسی .
و من باید تقاص همه ی این فاصله ها را بپردازم . تقاص دوری از تو و بر صخره ای دیگر قدکشیدن را . تقاص تو را ندیدن و نشناختن را . باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک می شود و من تنها در خیابانم . وقتی دنبال کار می گردم . وقتی تاکسی سوار می شوم .
اینجا یک مستراح عمومی است به وسعت یک کشور . وطن پرستان عزیز . بهتان بر نخورد . آخر سالیان است که در همه جای دنیا فقط مستراح ها را زنانه و مردانه کرده اند.

منبع: کویر
« دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 11:22  توسط من  | 

Die slowly by Pablo Neruda

He who becomes the slave of habit,

who follows the same routes every day,

who never changes pace,

who does not risk and change the color of his clothes,

who does not speak and does not experience,

dies slowly.

 

He or she who shuns passion, who prefers black on white,

dotting ones "i's" rather than a bundle of emotions,

the kind that make your eyes glimmer, that turn a yawn into a smile,

that make the heart pound in the face of mistakes and feelings,

dies slowly.

 

He or she who does not turn things topsy-turvy,

who is unhappy at work,

who does not risk certainty for uncertainty,

to thus follow a dream,

those who do not forego sound advice at least once in their lives,

die slowly.

 

He who does not travel, who does not read, who does not listen to music,

who does not find grace in himself,

dies slowly.

 

He who slowly destroys his own self-esteem,

who does not allow himself to be helped,

who spends days on end complaining about his own bad luck, about the rain that never stops,

dies slowly.

 

He or she who abandon a project before starting it,

who fail to ask questions on subjects he doesn't know,

he or she who don't reply when they are asked something they do know,

die slowly.

 

Let's try and avoid death in small doses, reminding oneself that being alive requires an effort

far greater than the simple fact of breathing.

Only a burning patience will lead to the attainment of a splendid happiness.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 11:20  توسط من  | 

به من گفت بیا

به من گفت بیا /به من گفت بمان /به من گفت بخند /به من گفت بمیر

آمدم ماندم خندیدم مردم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 11:17  توسط من  | 

یه کم عشق

چقدر خوبه آدم یه کم عشق یا حتی خاطره زمینی یک عشق قدیمی تو زندگیش باشه

بعد از فكر، عشق است كه مي ماند!

یعنی آدمهایی که خیلی اهل تفکرند درسته خیلی باحالند اما بدون یه کم عشق ،
یه چیزی کم دارن

Angel-a یه صحنه داره لوک بسون فرانسوی تو فیلم  

  که دختره ، مرد اصلی فیلم را که عربه
( یعنی اقلیت در جامعه مدرن فرانسه )
خیلی خجالتی و تو زندگیش بازنده است ، از پشت بغل میکنه

(و هنر حیرت آور بسون اینه که این صحنه را در آینه یک دستشویی عمومی نشان میدهد !
) بعد بهش میگه

- من را دوست داری؟

- آره

- خب بهم چرا نمیگی ؟

- مرده جون میکنه تا به دختره بگه دوستش داره

- دختر رو میکنه به پسره بهش میگه میدونی چرا نمیتونی بهم از دوست داشتنت حرف بزنی

در حالیکه مطمئنم به خاطر من حاضری جونت را هم بدی؟؟!!

علتش اینه که کسی بهت نگفته دوستت داره و دوست داشتنشون را ازت دریغ کرده اند

و درست به همین علته که نمیتونی چیزی را که دریافت نکرده ای ، به دنیا بازتاب بدی

و چون خودت را دوست داشتنی نیافته ای رفتار آدمی را نشون میدی که همه ازت تنفر داشته باشند.

اما من دوستت دارم!

و راحت بهش این را میگه . چند دقیقه بعد پسر نیز از دوست داشتنش راحت تر حرف میزنه

و معجزه واقع  زمانی رخ میدهد که دختر بهش میگه :

آندره ! به خودت نیز بگو که دوستش داری...

داری زیر فشار دوست نداشته شدن توسط حتی خودت ، فرسوده میشی

و آنگاه آندره این کار را میکند و در همان ثانیه اشکی از گوشه چشمش فرو میغلتد.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 11:16  توسط من  | 

شبي باراني

و رسالت من اين خواهد بود 

تا دو استكان چاي داغ را 
از ميان دويست جنگ خونين 
به سلامت بگذرانم 
تا در شبي باراني
آن ها را 
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم

حسين پناهی 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 11:21  توسط من  | 

کتابهایم

نمی دونم چرا چند وقتیه دستم به کتاب نمیره.یه عالمه کتاب نخونده دارم. قبل ترها می نشستم و یه داستان ارام رو با حوصله می خوندم و کلی هم لذت می بردم اما حالا اروم و قرار ندارم. می ترسم وقت از دست بره و من چیزی را نفهمیده باشم یا به ان نیاندیشیده باشم. اشتباه برم و روشی رو برای زندگی برگزینم که وقتی در چشم برهم زدنی میانسالیم رسید افسوس بخورم.

شاید هم چون دیگه جواب سوال هام رو تو کتابها پیدا نمیکنم. دامنه ی دانشی که بشر بهش دست یافته اشباعم نمیکنه. هر چی بیشتر می خونم کمتر قانع می شم.اگه یه روز صبح بیدار شیم و بفهمیم هرچی می دونستیم غلطه چی؟

از یه جا نشستن و خوندن خسته ام.می خوام همه چیز رو با تمام وجودم لمس کنم.نمی خوام بخونم زمین گرده   می خوام ببینم که گرده.

زندگی کوتاه ما ادمها پر از دلبستگی های پوچه.همش باید خودمون رو به یه چیزی اویزون کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:54  توسط من  | 

پاییز

پاییز رو با همه ی رنگهاش دوست دارم.

صدای خش خش برگ ها زیر قدم هام احساس زنده بودن رو در من ایجاد می کنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:11  توسط من  | 

فیلم

ایرج قادری هم که همش فیلم هندی میسازه.

به همین سادگی ساخته ی رضا میرکریمی رو دوست داشتم.

دیدن شبهای روشن فرزاد موئتمن همیشه لذتبخشه. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 13:3  توسط من  | 

چه میخواهیم

می خواهم ندانسته ونفهمیده از دنیا نروم. 

 می خواهم بعد از مرگم بگویند: ادم بود.شرف داشت.انسانیت میدانست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:6  توسط من  | 

مغول ها

عشق به وطن ضرورت است نه حادثه!

مغول ها امدند.

مغول ها امدند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 9:46  توسط من  | 

نفرین نشانه ی درماندگی ست.

با این حرف نادر ابراهیمی موافقم که بعضیهارا دیده ام که از گرانی مثلا میوه شکایت می کنند اما اگر هر ایرانی در سال یک درخت میوه بکارد دیگر جای شکایت نمیماند.اشکال ما این است که منتظریم همه ی مشکلات به خودی خود حل شوند.

من معتقدم ما تاثیر مستقیمی روی جامعه و جهان خود داریم.

 پس به جای شکوه از نبودن موسیقی و فیلم خوب باید دست از کپی غیرمجاز برداریم. اثر خوب را باید خرید تا صاحب اثر تشویق شود.

اگر از سردوانی های اداری خسته ایم باید در محل کسب یا اداره ی خود از انجام وظایف دریغ نکنیم.

اگر حفظ گنجینه های زمین را خواستاریم مسئولیت بازیافت زباله و هدر ندادن انرژی را به عهده بگیریم. 

با کار کودکان در سنین پایین مخالفی؟از انها چیزی نخر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 9:11  توسط من  | 

زن ستیزی در لایه های زیرین جامعه ی ایرانی

اون قدر این حرفها رو شنیدیم که دیگه برامون عادی شده.حتی گاهی از عزیزترین کسامون که ادعای روشنفکری هم دارن به یه صورت دیگه می شنویم. 

بیرون می شنوی:

مردی     مردانگی    جوانمردی

فلانی مثل زنها حرف می زنه(تمسخر)

اگه چنین نکنی باید چادر سر کنی بشینی تو خونه

من با زن جماعت حرف نمی زنم برو بگو مردت بیاد.

حیف که زنی وگرنه.....

پدر میگه: من میگم با کی ازدواج کن!

مادر میگه:به فکر ابروی خونواده باش.اینکه ادمای مغزنخودی که حتی خودشم به حماقتشون اذعان داره چی فکر می کنند.

شوهر میگه:

دوست ندارم زنم کار کنه.

باید بچه دار شی.

قانون می گه:

قاضی شدنو تو خواب ببین!

وزیر زن؟ یکی نهایت دوتا اونم فقط برای دکور!

استاندار زن!مگر شما ملحدین!

رییس جمهور بشی؟چه غلط ها!

من اصلا خودم رو یه فمنیست نمی دونم.قبول هم دارم که تو جامعه ی ما حقوق مردان هم به درستی رعایت نمی شه ولی خوب توقع دارم زن بودنم دست اویزی نباشه برای پایمال حقوق اولیه ی انسانیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 1:33  توسط من  | 

افسانه

زمین در جنگ است..

کبوتر صلح افسانه ای بیش نیست....

چشمان من به جز لاشه های خاکستری کودکان هیچ ندید........

ان هنگام که نگاه پرامید دخترک خشکید...

من صدای شکستن چیزی را در خود شنیدم.

 توت فرنگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:57  توسط من  | 

مرگ

به نظر من زندگی کردن بیشتر از مردن شجاعت می خواد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:53  توسط من  | 

روزهای ابری ولی روشن

نوشیدن لاته ی داغ..

 از فنجونی که بخار ازش بلند میشه...

در حالی که توی یه روز ابری روشن کنار پیاده رو نشستی و....

 به صدای گوشنواز ساکسیفون گوش میدی......

خیلی لذت بخشه.

 

توت فرنگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:39  توسط من  | 

نقد شخصی فیلم به عنوان یک تماشاچی

به نظر من بعضی کارگردان ها٬ سینما یا تلویزیون رو تبدیل به میدون آزمون و خطا کردند و مبالغ هنگفتی رو به هدر می دهند و آثاری رو می سازند که نه تنها توهینی به شعور بیننده هاست بلکه به جامعه آسیب می رسونه.گرفتن پشتوانه ی مالی برای ساخت این فیلم و سریال ها بدون در نظر گرفتن فاکتورهایی مثل داستان اصلی فیلم یا سریال و گاهی فقط به صرف  داشتن روابط تامین می شه. 

در شهر خبری نیست اصلا یه داستان کامل نداشت و انگار فقط سهوا یا عمدا سر مردمی رو که به خاطر بازیگرای فیلم به سینما رفتند کلاه گذاشته باشند.

سریال مرگ تدریجی یک رویا که جامعه رو به دو طبقه ی سنتی و غیر سنتی تقسیم کرده بود و اصرار داشت که قشر سنتی ادم خوب ها هستند در حالی که در واقعیت٬ بیشتر مردم در بین این دو طبقه جا می گیرند و این که اصولا دنیا و مردمش سیاه سیاه یا سفید سفید نیستند بلکه خاکستریند.

از آقای جیرانی با سریال های خوبی که در کارنامه ش داره این کار بعید بود.هر چند من روش فیلمبرداری و پخش همزمان با چند دوربین و از چند جهت رو بسیار دوست داشتم.

مجنون لیلی(!!!) ٬پسران اجری(مزخرف) ٬توفیق اجباری(به نظر میاد موضوع های بهتر یا مهم تری از این که زندگی یه ستاره ی سینما چجوری می گذره هم هست.) ٬اقلیما (قصه تکراری بود)

مسلما مهمترین فاکتور یه فیلم موفق داستانشه.نمونه ش هم فیلم های بسیار خوبی مثل: هامون٬ زن زیادی ٬اتش بس ٬سنتوری ٬خانه ای روی اب ٬شمعی در باد ٬بید مجنون ٬حکم٬گاهی به اسمان نگاه کن.روز سوم ٬سربازهای جمعه ٬باغ های کندلوس ٬شاه خاموش .....هستند.

 

فیلم های متوسط خوب هم: هم خانه ٬رفیق بد ٬دایره ی زنگی٬چهارانگشتی....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 4:38  توسط من  | 

من از دیوار مردم هم بالا رفتم...اونم دیوار داروین!!!

چند ماه پیش دانشگاه٬ من و چند تا از دوستان رو برده بود  که از خونه ی داروین دیدن کنیم.

خونه خارج شهر و تو یه منطقه ی روستایی بود.حدود یه ربع که به ساعت بازگشتمون مونده بود و ما هم از خونه دیدن کرده بودیم٬استادم اومد  پیش منو گفت یه مسیری هست که از وسط باغ پشت خونه رد می شه و از میون جنگل پشتی می گذره.اگه نرفتی سریع برو ببین٬چون  دانشمند بزرگ عادت داشتند هر روز این مسیرو طی کنن و چه بسا بعضی از نظریه هاشون هم در همین حال به ذهنشون رسیده.

منم بدو بدو رفتم. 

خوب اولش که خوب بود چون احساس جالبی بود.انگار توی ماشین زمان به عقب برگشتم و دارم روی همون سنگریزه هایی راه می رم که داروین راه رفته بود٬ولی  بعدش..

خوب یه دور که گم شدم و دور خودم چرخیدم.بعدشم که از توی جنگل اومدم بیرون دیدم ای دل غافل

در حیاط پشتی رو بستند.(لابد به این دلیل که ساعت بازدید تموم شده بود.)

بارون شدیدی میومد.منم توی یه دستم چتر بود.تو یه دستم تلفن و داشتم به استاد جواب پس می دادم.ایشون فرمودند میان تا شاید بتونن منو بیابند.

۱۰ دقیقه که وایسادم مثل موش اب کشیده شدم و دیدم خبری نیست بهم یه احساس عجیبی دست داد.به خودم گفتم باید خودت یه کاری بکنی٬هیشکی به فکر نجات تو نیست.اونوقت بود که چتر و کیفم رو اانداختم اون طرف در و از در بالا رفتم.خدارو شکر که برق بهش وصل نبود!

وقتی که به آخرای حیاط رسیدم تازه دیدم استاد دارن در کمال ارامش٬ قدم زنان٬حتی در یه لحظه خیال کردم سوت هم می زدن٬ میان که منو پیدا کنند!!!

زهی خیال باطل


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 12:27  توسط من  | 

خانم میلانی من به شما تعظیم می کنم.

فیلم زن زیادی رو که دیدم٬ می خواستم به شما بگم یه شاهکار بود.

مخالفت با پارک مخصوص زنان روی برنامه ی زنده رو که دیدم می خوام بگم خانم میلانی من به شما تعظیم می کنم.

از زمان شنیدن خبر تاسیس این پارک ها کلی حرف رو دلم باد کرده بود.داشتم غمباد می گرفتم که شما وارد میدون شدی و حرف دل منو زدی.

 به جای این که واسه زنا و دخترا امنیت تو جامعه فراهم کنند٬دورشون دیوار می کشند!!

پانوشت:مصاحبه ی ایشون رو می تونید اینجا ببینید: 

http://www.youtube.com/watch?v=zpZKukMgbjU

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 1:38  توسط من  | 

قانون انگلیسی

شهرداری انگلستان قانون جدیدی وضع کرده که طبق اون افراد بالای ۶۰ سال اجباری به پرداخت پول برای خرید مجوز نصب تلویزیون ندارند.اگرچه طبق همون قانون نابینایان باید نیمی از هزینه ی مجوز را بپردازند. حالا این سوال برای ادم پیش میاد که کی بیشتر تلویزیون تماشا می کنه؟

افراد مسن خانه نشین یا نابینایان؟

پانوشت:در کشور انگلیس بالای ۶۰ سال و زیر ۱۸ ساله ها( البته ۱۰ سال به بالا باید برای سوار شدن به مترو مبلغ ناچیزی رو بپردازند)می توانند از وسایل حمل و نقل عمومی به صورت رایگان استفاده کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 1:7  توسط من  |