حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

سلام

حال همه‌ ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم

که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ باز نیامدن است

اما تو لااقل

حتی هر وهله

گاهی

هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست

راستی خبرت بدهم خواب دیده‌ام خانه ای خریده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند

بی‌پرده بگویمت: چیزی نمانده است

من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید

از فرازِ کوچه ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

نه ری‌را جان! نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت می‌نویسم

حال همه‌ ما خوب است اما تو باور نکن

(سید علی صالحی)علو

یک مستراح عمومی به وسعت یک کشور

بسیار دور از هم قد کشیده ایم . هر یک بر فراز صخره ای بلند و دره ای عمیق میان مان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد . جدایمان کردند . از روز اول مهر . با پوشش های متفاوت . مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کله ای تراشیده به ساختمانی دیگر فرستادند . من رابه مدرسه ی دخترانه و تو را پسرانه . دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند . با ردیف های دور از هم . نیمکت های خانم ها و آقایان . با درها و راهرو ها و ورودی ها و خروجی های خواهران و برادران .
جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم . در اتوبوس با میله ها و در حرم و امامزاده با نرده ها و در دریا و ساحل با پارچه های برزنتی.
آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز درک ناشدنی ای برای من و من شدم عقده ی جنسی سرکوب شده ای برای تو .تا هر جا که دیگر نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و خیابان ، از زور بیماری و عقده های جنسی خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به حالی ات کند و نگاه حریص ات مانتو ام را بدرد .
جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه هایمان معذب مان کرد خیال کردیم عاشق شده ایم و چون عاشق هستیم باید ازدواج کنیم و بعد هم با هزاران عقده ی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم .
بسیار دور از هم قد کشیدیم . انقدر که دیگر نگاه مان نیز یکدیگر را خوب و درست ندید و نگاه های انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا . در محل کار ، در محافل فرهنگی و علمی و حتی جلسات سیاسی .
و من باید تقاص همه ی این فاصله ها را بپردازم . تقاص دوری از تو و بر صخره ای دیگر قدکشیدن را . تقاص تو را ندیدن و نشناختن را . باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک می شود و من تنها در خیابانم . وقتی دنبال کار می گردم . وقتی تاکسی سوار می شوم .
اینجا یک مستراح عمومی است به وسعت یک کشور . وطن پرستان عزیز . بهتان بر نخورد . آخر سالیان است که در همه جای دنیا فقط مستراح ها را زنانه و مردانه کرده اند.

منبع: کویر
« دکتر علی شریعتی

Die slowly                 

He who becomes the slave of habit,

who follows the same routes every day,

who never changes pace,

who does not risk and change the color of his clothes,

who does not speak and does not experience,

dies slowly.

He or she who shuns passion, who prefers black on white,

dotting ones "i's" rather than a bundle of emotions,

the kind that make your eyes glimmer, that turn a yawn into a smile,

that make the heart pound in the face of mistakes and feelings,

dies slowly.

He or she who does not turn things topsy-turvy,

who is unhappy at work,

who does not risk certainty for uncertainty,

to thus follow a dream,

those who do not forego sound advice at least once in their lives,

die slowly.

He who does not travel, who does not read, who does not listen to music,

who does not find grace in himself,

dies slowly.

He who slowly destroys his own self-esteem,

who does not allow himself to be helped,

who spends days on end complaining about his own bad luck, about the rain that never stops,

dies slowly.

He or she who abandon a project before starting it,

who fail to ask questions on subjects he doesn't know,

he or she who don't reply when they are asked something they do know,

die slowly. 

Let's try and avoid death in small doses, reminding oneself that being alive requires an effort

far greater than the simple fact of breathing.

Only a burning patience will lead to the attainment of a splendid happiness.

Pablo Neruda

به من گفت بیا

به من گفت بیا /به من گفت بمان /به من گفت بخند /به من گفت بمیر

آمدم ماندم خندیدم مردم

ناظم حکمت

یه کم عشق

چقدر خوبه آدم یه کم عشق یا حتی خاطره زمینی یک عشق قدیمی تو زندگیش باشه

بعد از فكر، عشق است كه مي ماند!

یعنی آدمهایی که خیلی اهل تفکرند درسته خیلی باحالند اما بدون یه کم عشق ،
یه چیزی کم دارن

Angel-a یه صحنه داره لوک بسون فرانسوی تو فیلم  

  که دختره ، مرد اصلی فیلم را که عربه
( یعنی اقلیت در جامعه مدرن فرانسه )
خیلی خجالتی و تو زندگیش بازنده است ، از پشت بغل میکنه

(و هنر حیرت آور بسون اینه که این صحنه را در آینه یک دستشویی عمومی نشان میدهد !
) بعد بهش میگه

- من را دوست داری؟

- آره

- خب بهم چرا نمیگی ؟

- مرده جون میکنه تا به دختره بگه دوستش داره

- دختر رو میکنه به پسره بهش میگه میدونی چرا نمیتونی بهم از دوست داشتنت حرف بزنی

در حالیکه مطمئنم به خاطر من حاضری جونت را هم بدی؟؟!!

علتش اینه که کسی بهت نگفته دوستت داره و دوست داشتنشون را ازت دریغ کرده اند

و درست به همین علته که نمیتونی چیزی را که دریافت نکرده ای ، به دنیا بازتاب بدی

و چون خودت را دوست داشتنی نیافته ای رفتار آدمی را نشون میدی که همه ازت تنفر داشته باشند.

اما من دوستت دارم!

و راحت بهش این را میگه . چند دقیقه بعد پسر نیز از دوست داشتنش راحت تر حرف میزنه

و معجزه واقع  زمانی رخ میدهد که دختر بهش میگه :

آندره ! به خودت نیز بگو که دوستش داری...

داری زیر فشار دوست نداشته شدن توسط حتی خودت ، فرسوده میشی

و آنگاه آندره این کار را میکند و در همان ثانیه اشکی از گوشه چشمش فرو میغلتد.


توت فرنگی