چند ماه پیش دانشگاه٬ من و چند تا از دوستان رو برده بود  که از خونه ی داروین دیدن کنیم.

خونه خارج شهر و تو یه منطقه ی روستایی بود.حدود یه ربع که به ساعت بازگشتمون مونده بود و ما هم از خونه دیدن کرده بودیم٬استادم اومد  پیش منو گفت یه مسیری هست که از وسط باغ پشت خونه رد می شه و از میون جنگل پشتی می گذره.اگه نرفتی سریع برو ببین٬چون  دانشمند بزرگ عادت داشتند هر روز این مسیرو طی کنن و چه بسا بعضی از نظریه هاشون هم در همین حال به ذهنشون رسیده.

منم بدو بدو رفتم. 

خوب اولش که خوب بود چون احساس جالبی بود.انگار توی ماشین زمان به عقب برگشتم و دارم روی همون سنگریزه هایی راه می رم که داروین راه رفته بود٬ولی  بعدش..

خوب یه دور که گم شدم و دور خودم چرخیدم.بعدشم که از توی جنگل اومدم بیرون دیدم ای دل غافل

در حیاط پشتی رو بستند.(لابد به این دلیل که ساعت بازدید تموم شده بود.)

بارون شدیدی میومد.منم توی یه دستم چتر بود.تو یه دستم تلفن و داشتم به استاد جواب پس می دادم.ایشون فرمودند میان تا شاید بتونن منو بیابند.

۱۰ دقیقه که وایسادم مثل موش اب کشیده شدم و دیدم خبری نیست بهم یه احساس عجیبی دست داد.به خودم گفتم باید خودت یه کاری بکنی٬هیشکی به فکر نجات تو نیست.اونوقت بود که چتر و کیفم رو اانداختم اون طرف در و از در بالا رفتم.خدارو شکر که برق بهش وصل نبود!

وقتی که به آخرای حیاط رسیدم تازه دیدم استاد دارن در کمال ارامش٬ قدم زنان٬حتی در یه لحظه خیال کردم سوت هم می زدن٬ میان که منو پیدا کنند!!!

زهی خیال باطل

توت فرنگی